+++نگاه مثبت به زندگی+++
لازمه‌ نگاه ‌مثبت‌ به‌ جهان‌ این‌ است‌ که‌ نسبت‌ به‌ خودتان ‌احساس‌ خوبی‌ داشته‌ باشید.
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه

توی خیابون که سرعت بیشتر از 80 مجاز نبود 140 می روندم! یکamstory.mihanblog.comدفعه پلیس نگهم داشت و پس از کمی تامل پرسید:

-شما امیر نویسنده ی فلان کتاب نیستید؟

-با خوشحالی تمام و از اینکه جریمه ام نخواهد کرد گفتم چرا خودمم.

در کمال تعجب جریمه رو نوشت و گفت همسرم چقدر تعجب خواهد کرد وقتی بداند شما را جریمه کرده ام.

 

به قلم "امیر عبدالله پور"




طبقه بندی: آموزشی، داستان کوتاه، علمی،
برچسب ها: جریمه،
[ پنجشنبه 26 اسفند 1389 ] [ 07:24 ب.ظ ] [ SAEED ]

ورق کاغذی که همچون برف سپید بود،گفت:"من پاک و دسamstory.mihanblog.comت نخورده آفریده شدم و تا ابد نیز پاکیزه خواهم ماند.من ترجیح می دهم بسوزم و خاکستر شوم تا اینکه اجازه دهم تیرگی و تاریکی به من نزدیک شود و پلیدی ها و ناپاکی ها مرا لمس کند." شیشه ی دوات سخانش را شنید و در قلب سیاهش به او خندید،اما ترسید به او نزدیک شود.قلم ها نیز که رنگ های گوناگونی داشتند با شنیدن سخنانش هرگز به او نزدیک نشدند و بدین ترتیب،ورق سپید چون برف همچنان پاک و دست نخورده باقی ماند.اما،خالی از هر نوشته ای.

 

منبع:جبران خلیل جبران





طبقه بندی: آموزشی، داستان کوتاه،
برچسب ها: صفحه ی سپید(غرور)،
[ پنجشنبه 26 اسفند 1389 ] [ 07:24 ب.ظ ] [ SAEED ]

كشاورزی  صاحب یك شتر بودكه او را بسیار دوست می‌داشت، و آن را در جا به جا شدن میان روستا و شهر به خدمت می‌گرفت.در یكی ازamstory.mihanblog.com روزها به طرف بازار شهر رفت و شترش را در آنجا گم كرد، كشاورز از مردم خواست كه شتررا جست وجو كنند.مردم هر جایی را گشتند.ولی بی‌فایده بود.بعد از جست وجوی طولانی و خستگی زیاد ... كشاورز مقابل مردم قسم یاد كرد كه اگر شتر را بیابد آن را به یك دینار بفروشد.مردم از این بهای ارزان تعجب كردند و او وقتی شب در بازار می‌گشت شتر را نزدیك درختی پیدا كرد.خوشحال شد ولی سوگندش را به یاد آورد.  كشاورز لحظه‌ای فكر كرد و بعد گربه‌ای آورد و آن را روی شتر گذاشت و وسط بازار ایستاد و ندا داد:چه كسی این شتر را به یك دینار و گربه را هزار دینار با هم می‌خرد.مردم گرد او جمع شدند و دانستند كه او قصد فروش شتر را ندارد پس رفتند در حالی كه می‌گفتند: شتر چقدر ارزان است اگر گربه نبود!

منبع:عربی(2) رشته ی علوم انسانی




طبقه بندی: آموزشی، داستان کوتاه،
برچسب ها: شتر چقدر ارزان است اگر گربه نبود!،
[ پنجشنبه 26 اسفند 1389 ] [ 07:23 ب.ظ ] [ SAEED ]

بادگیر به باد گفت:خداوند تو را لعنت کند،چقدر سنگین و خسته کنamstory.mihanblog.comنده ای!آیا در توان تو نیست به سمت دیگری غیر از سمت من بوزی؟! آیا نمی دانی که با این کارت ثبات مرا به هم میزنی،ثبات و قراری که خدا به من ارزانی داشته است؟ باد کلامی بر زبان نیاورد،اما در فضای بیکرانش خنده ای سر داد[زیرا وجود باد بود که نیاز به بادگیر را فراهم آورده بود].

 

 

منبع:جبران خلیل جبران(متن اضافه شده از امیر.ع)





طبقه بندی: داستان کوتاه، آموزشی،
[ پنجشنبه 26 اسفند 1389 ] [ 07:22 ب.ظ ] [ SAEED ]

سه دوست در خودرویی به مسافرت رفته بودند.متاسفانه تصادamstory.mihanblog.comف مرگباری سبب شد که هر سه نفر کشته شوند.بعد از لحظه ای روح هر سه در دروازه ی بهشت بود.فرشته نگهبان یک سوال از آنها پرسید:"اکنون که هر سه نفر در حال ورود به بهشت هستید،آنجا روی زمین بدنهایتان روی برانکارد در حال تشییع به قبرستان است و خانواده ها و دوستان در حال عزاداری در غم از دست  دادن شما هستند.حال دوست دارید،وقتی آدم ها در کنار جنازه ی شما راه می روند،درباره ی شما چه بگویند؟" اولی گفت:"دوست دارم بگویند که من جزو بهترین پزشکان زمان خود بودم." دومی گفت:"دوست دارم  بگویند که من جزو بهترین معلم های زمان خود بودم." و سومی گفت:" دوست دارم بگویند که نگاه کن جنازه دارد تکان می خورد مثل اینکه زنده است!!"

 

منبع:پیام نمای شبکه ی سوم سیما




طبقه بندی: آموزشی، داستان کوتاه،
برچسب ها: آرزو،
[ پنجشنبه 26 اسفند 1389 ] [ 07:22 ب.ظ ] [ SAEED ]
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
" فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست."
گنجشک گفت: " لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟" و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:" ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. " گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. " اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.






طبقه بندی: آموزشی، عمومی، داستان کوتاه،
برچسب ها: حکایت خدا و گنجشک، خدا و گنجشک، محبت خدا، گنجشک و خدا، گنجشک،
[ پنجشنبه 19 اسفند 1389 ] [ 10:12 ب.ظ ] [ SAEED ]
آیا می دانستید که گاهی به هم می رسیم و می گوییم 120 سال زنده باشی یعنی چه و از کجا آمده؟ برای چه نمی گوییم 150 یا 100 سال یا ... در ایران قدیم، سال کبیسه را به این صورت محاسبه می کردند که به جای اینکه هر 4 سال یک روز اضافه کنند و آن سال را سال کبیسه بنامند (حتما خوانندگان گروه سها می دانند که تقویم فعلی که بنام تقویم جلالی نامیده می شوند حاصل زحمات خیام و سایر دانشمندان قرن پنجم هجری است) هر 120 سال یک ماه را جشن می گرفتند و کل ایران این جشن برپا بود و برای این که بعضی ها ممکن بود یک بار این جشن را ببینند و عمرشان جواب نمی داد تا این جشن ها را دوباره ببینند (و بعضی ها هم این جشن را نمی دیدند) به همین دلیل دیدن این جشن را به عنوان بزرگترین آرزو برای یکدیگر خواستار بودند و هر کسی برای طرف مقابل آرزو می کرد تا آنقدر زنده باشی که این جشن باشکوه را ببینی و این به صورت یک تعارف و سنتی بی نهایت زیبا درآمد که وقتی به هم می رسیدند بگویند 120 سال زنده باشی.




طبقه بندی: آموزشی، عمومی، داستان کوتاه،
برچسب ها: اصطلاح 120 سال زنده باشی از کجا آمده؟،
[ پنجشنبه 19 اسفند 1389 ] [ 10:12 ب.ظ ] [ SAEED ]
انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود كمك می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می كرد بلكه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریكه به مباحث انیشتین تسلط پیدا كرده بود!
یك روز انیشتین در حالی كه در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت كه خیلی احساس خستگی می كند...!
راننده اش پیشنهاد داد كه آنها جایشان را عوض كنند و او جای انیشتین سخنرانی كند چراكه انیشتین تنها در یك دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی كه سخنرانی داشت كسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند.
انیشتین قبول كرد، اما در مورد اینكه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می كند، كمی تردید داشت.
به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درآمد.
دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند كه حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد.
سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی كه معلومات به ظاهر "راننده اش" باعث شگفتی حضار شد.

منبع:خوش خوان


طبقه بندی: آموزشی، عمومی، داستان کوتاه،
برچسب ها: انیشتین و راننده اش،
[ پنجشنبه 19 اسفند 1389 ] [ 01:08 ب.ظ ] [ SAEED ]
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .

به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.

اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.

بهم گفت:

"متشکرم".

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم.
من عاشقشم.
اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم.

تلفن زنگ زد.
خودش بود .
گریه می کرد.
دوستش قلبش رو شکسته بود.
از من خواست که برم پیشش.
نمیخواست تنها باشه.
من هم اینکار رو کردم.

وقتی کنارش نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت:

"متشکرم " .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت:

"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .

من با کسی قرار نداشتم.

ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.

آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم.

به من گفت:

"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید.

من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.

میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد، و من اینو میدونستم، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با وقار خاص و آروم گفت:

تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم.

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم.

اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.

با مرد دیگه ای ازدواج کرد.

من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.

اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم. اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت:

"تو اومدی ؟ متشکرم"

سالهای خیلی زیادی گذشت.

به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:

" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....

ای کاش این کار رو کرده بودم ................."ا



منبع:خوش خوان


طبقه بندی: آموزشی، عمومی، داستان کوتاه، نگاهی دیگر،
برچسب ها: داستان عشق داداشی، داستان عشق، داستان عشقی، داستان عشق و عاشقی، داستان عاشقی، عشق، عشق و عاشقی، داستان،
[ پنجشنبه 19 اسفند 1389 ] [ 10:38 ق.ظ ] [ SAEED ]
 

دوستای قدرتمند من به نظر شما تعریف خوشبختی چی می تونه باشه ؟؟؟

 

منتظر جوابای قشنگتون هستم ...





طبقه بندی: داستان کوتاه، نگاهی دیگر، آموزشی،
برچسب ها: خوشبختی یعنی ...،
[ چهارشنبه 18 اسفند 1389 ] [ 07:10 ب.ظ ] [ SAEED ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 48 :: ... 4 5 6 7 8 9 10 ...

درباره وبلاگ


کسانی که سراغ روان شناس می روند بیمار نیستند
و کسانی که روان شناس می شوند دنبال بیمار نیستند
ما فقط کنار هم ایم تا لحظاتی که می پرسیم "چرا ما؟" به همدیگر بهترین زندگی را هدیه دهیم
هدف ما آموزش زندگی بهتر به افراد است و برای راضی بودن خدا از ما و کمک به هم نوعانمان در این وبلاگ فعالیت می کنیم...
لازمه‌ نگاه ‌مثبت‌ به‌ جهان‌ این‌ است‌ که‌ نسبت‌ به‌ خودتان ‌احساس‌ خوبی‌ داشته‌ باشید. این‌ بدان‌ معنی‌ نیست‌که‌ خود را کامل‌ بدانید، ولی‌ حداقل‌ خودتان‌ راخوب‌ و قابل‌ قبول‌ به‌ شما آورید. درباره‌ خود به‌طور مثبت‌ صحبت‌ کنید و از بی‌اعتبار ساختن‌ خودبپرهیزید.
با سلام
سلام من سعید هستم 24 سالمه،به مطالب روانشاسی و جملات پند آموز خیلی علاقه دارم و دوست دارم هر چی میخونم با شما دوستان شریک بشم و تو وبلاگم بذارم،امیدوارم شما هم با خوندن این مطالب لذت بیشتری از زندگی ببرید و به خودتون احساس بهتری داشته باشید

در ضمن دوستانی که قصد تبادل لینک دارند باید رنکینگ وب آنها 4 باشد و بازدید بالای 2500 در روز
ما رو به اسم وبلاگمون لینک کنید سپس خبر دهید تا ما نیز شما رو لینک کنیم

تبلیغات کلیکی
لینک مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :





Powered by WebGozar

تماس با ما
Future Google PR for LOOKPOSITIVE.mihanblog.com - 6.01
بک لینک

ابزار هدایت به بالای صفحه

اگر نگاه مثبت را دوست دارید به ما مثبت بدهید