|
+++نگاه مثبت به زندگی+++ لازمه نگاه مثبت به جهان این است که نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید.
| ||
|
|
پسر پرسید:بابا،اگه دوستم یه کار بدی بکنه،من باید چی کار کنم؟پدر "بابا سلام،سیگار کشیدن کار خوبی نیست.لطفاً این کارو نکن!"
طبقه بندی: داستان کوتاه، آموزشی، زنی در مرغزار قدم میزد و به طبیعت می اندیشید . او سپس به یک طبقه بندی: آموزشی، داستان کوتاه، پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید. با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت: ((من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم را حتماً انجام دهید)). فرمانده هان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند. الکساندر گفت: ((اولین خواسته ام این است که پزشکان من باید تابوتم را به تنهایی حمل کنند.))((ثانیاً، وقتی تابوتم دارد به قبر حمل می گردد، مسیر منتهی به قبرستان باید با طلا، نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری جمع آوری کرده ام پوشانده شود. سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد.)) مردمی که آنجا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند. اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت. فرمانده ی مورد علاقه الکساندر دستش را بوسید و روی قلب خود گذاشت. ((پادشاها، به شما اطمینان می دهیم که همه ی خواسته هایتان اجرا خواهد شد. اما بگویید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟ در پاسخ به این پرسش، الکساندر نفس عمیقی کشید و گفت: ((من می خواهم دنیا را آکاه سازم از سه درسی که تازه یاد گرفته ام. می خواهم پزشکان تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمند که هیچ دکتری نمی تواند هیچ کس را واقعاً شفا دهد. آن ها ضعیف هستند و نمی توانند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهند. بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند. دومین خواسته ی درمورد ریختن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به قبرستان، این پیام را به مردم می رساند که حتی یک خرده طلا هم نمی توانم با خود ببرم. بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن اتلاف وقت محض است. و درباره ی سومین خواسته ام یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد، می خواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با دستان خالی این دنیا را ترک می کنم.))
آخرین گفتار الکساندر: ((بدنم را دفن کنید، هیچ مقبره ای برایم نسازید، دستانم را بگذارید بیرون باشد تااینکه دنیا بداند شخصی که چیزهای خیلی زیادی بدست آورد هیچ چیزی در دستانش نداشت زمانی که داشت از دنیا می رفت.))
طبقه بندی: آموزشی، عمومی، علمی، داستان کوتاه،
مردی با اسلحه وارد یك بانك شد و تقاضای پول كرد وقتی پولهارا دریافت كرد رو به یكی از مشتریان بانك كرد و پرسید : آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟ مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا كشت او مجددا رو به زن و شوهری كرد كه نزدیك او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟ مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید نكته اخلاقی: وقتی شانس در خانه شما را میزند .... از آن استفاده كنید طبقه بندی: آموزشی، داستان کوتاه،
بامبو و سرخس روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، زندگی ام را! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد. او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟
طبقه بندی: آموزشی، داستان کوتاه، نگاهی دیگر،
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود. ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود. گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت: باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد. بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟ دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم. ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی. ادامه مطلب طبقه بندی: آموزشی، داستان کوتاه، همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک شماره از دستگاه گرفت. وقتی شماره اش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره.. و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته . کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد. خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد.. کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت " از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم" و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟ ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته یا اطمینان خاطر با فقط 15.86 دلار پارک کنم. طبقه بندی: آموزشی، داستان کوتاه، اسکیمو: اگر من چیزی درباره گناهان و خدا ندانم ایا باز هم به جهنم می روم؟ کشیش در پاسخ اسکیمو: نه،اگر ندانی نمی روی. -اسکیمو: پس چرا می خواهی این ها را به من بگویی. (دیلارد) طبقه بندی: آموزشی، داستان کوتاه، نوشته شده در تاریخ شنبه 8 خرداد 1389 توسط افسانه
طبقه بندی: آموزشی، داستان کوتاه، نگاهی دیگر، برچسب ها: چیزی برای نگرانی وجود نداره، روزی عارف پیری با مریدانش از كنار قصر پادشاه گذر میكرد... شاه كه در ایوان كاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند. عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشكر از او خواست كه نكته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل كیسه فرو برد و سه عروسك از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت : بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری كن !!! عارف اولین عروسك را برداشته و تكه نخی را از یكی از گوشهای آن عبور داد كه بلافاصله از گوش دیگر خارج شد ! او سومین عروسك را امتحان نمود. تكه نخ در حالی كه در گوش عروسك پیش میرفت، از هیچیك از دو عضو یادشده خارج نشد. استاد بلافاصله گفت : جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی كه اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را كه از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد كرد و سومی دوستی است كه همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته !!! شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت : پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات كشورداری خواهم نمود. .. و بلافاصله عروسك چهارم را از كیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: این دوستی است كه باید بدنبالش بگردی ... شاهزاده تكه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید كه نخ همانند عروسك اول از گوش دیگر این عروسك نیز خارج شد، گفت : استاد اینكه نشد ؟!! شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان كرد و تكه نخ در داخل عروسك باقیماند !!! استاد رو به شاهزاده كرد و گفت: شخصی شایسته دوستی و مشورت توست كه بداند كی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نكند و كی ساكت بماند طبقه بندی: آموزشی، داستان کوتاه، عمومی،
| |