+++نگاه مثبت به زندگی+++
لازمه‌ نگاه ‌مثبت‌ به‌ جهان‌ این‌ است‌ که‌ نسبت‌ به‌ خودتان ‌احساس‌ خوبی‌ داشته‌ باشید.
قالب وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
سلام خدمت همه دوستان و خوانندگان وبلاگ خودمون و خودشون
موضوعی که به ذهنم رسید بیانش کنم و به نظرم جالب اومد موضوع کتاب خوانی بود
موضوعی که هرچی از فواید این یار مهربان بگم کم گفتم

متاسفانه ما ایرانی ها آمار مطالعه روزانمون(چه کتاب،مجله،یا روزنامه)
به نسبت اکثر کشورهای پیشرفته جهان خیلی پایین هست،همیشه همه جا دیدم که
از مطالعه روزانه خارجی ها صحبت میشه ولی تنها کاری که می کنیم حسرت خوردن شده!
به راستی چرا ما اینقدر کم مطالعه میکنیم یا حتی اصلا مطالعه نمی کنیم؟!
اکثرا بهونه شده که وقت کجا بود،حوصله داریا،من اینقدر درگیر زندگی هستم وقت سر خاروندن ندارم و ...
که با این بهونه ها خیلی راحت میتونیم به خودمون دروغ بگیم
نه عزیز من!
تا دلت بخواد وقت هست.این همه تلویزیون نگاه میکنی،اینترنت میری یا با دوستات بیرونی،میخوابی و...
اینا وقت حساب نمیشه؟
زیاد نه،همش 15 دقیقه از تفریحات،سرگرمی هات یا خوابت بزن صرف مطالعه کن
قول میدم چند روز بعدش زرت و زرت واسه من دعا کنی
هر کتابی هم که میخوای بخون(سعی کن رمان نخونی فقط!) فقط 15 دقیقه از وقت نازنینت رو بذار
واسه مطالعه که با آگاهی بیشتری تو جامعه حضور داشته باشی.باور کن اینقدر فواید داره
که من اینجا چند تاشو بهت میگم اون موقع قضاوت با خودت

1. باعث میشه اعتماد به نفس بیشتری داشته باشی وقتی صحبت میکنی،میگی نه امتحان کن!

2. باعث میشه بین یه جمع فرد معقول و با سوادی به نظر بیای

3. باعث میشه خیلی از دوستات بهت تکیه کنند و برای رفع مشکلشون به تو مراجعه کنند
چون هرچی باشه بار علمی بیشتری از اونا داری

4. باعث میشه بیشتر از سن ات بفهمی و کمتر تو جامعه شکست بخوری(حالا این شکست
میتونه عشقی باشه،مالی باشه یا هر چیز دیگه)

5. باعث میشه با توجه به مطالعات و مهارت هایی که یاد گرفتی با طناب پوسیده دیگران تو چاه نری و
فریب هر راه یا روش یا فردی رو نخوری

6. باعث میشه سخنران ماهری باشی و وقتی حرف میزنی دیگران از حرفات حسابی لذت ببرن،حکایت
این که میگن فلانی حرف میزنه در و گوهر از کلامش میباره!

7. یه فرد تایید شده بین جامعه و دوستانت میشی

8. این یار مهربان باعث میشه زندگی بهتری داشته باشی،اگه ام تا الان بد بوده
از این به بعد زندگی بهتری با سبک جدیدتر و بهتری داری،تو فقط کتاب بخون تا به حرفام برسی

:::::::::::::::::::::

به توصیه هدیه چند تا کتاب که از نظر خودم جالب اومد بهتون معرفی می کنم

روانشناسی تخصصی : نظریه های روان درمانی و مشاوره،نویسنده:ریچارد اس شارف،ترجمه فیروز بخت

روان شناسی موفقیت : آیین دوست یابی ، نویسنده : دیل کارنگی

روانشناسی زناشویی : رازهایی درباره مردان و رازهایی درباره زنان ، نویسنده : باربارا دی آنجلس
ترجمه هادی ابراهیمی

کتاب مذهبی و سبک زندگی : بهترین کتاب از نظر من بعد از قرآن  نهج البلاغه است

کتاب شعر : گریه های امپراطور ، نویسنده : فاضل نظری

کتاب فلسفی ادبی : روی ماه خداوند را ببوس،نویسنده:مصطفی مستور

مجله ها : موفقیت و همشهری جوان برای اطلاعات عمومی و سبک زندگی خوب هستند



کلام آخر

تجربه یک کتاب،تجربه یک زندگیست...!



+ پی نوشت 1 : واسه این گفتم رمان نخون چون اندازه وقتی که میذاری
بهت اطلاعات نمیده،اما واسه شروع خوبه که به مطالعه نزدیکت کنه

+ پی نوشت 2 : سعی کن واسه زندگی بهتر،کتاب های روانشناسی و
کتاب هایی که راجع به موفقیت هست بخونی

+ پی نوشت 3 : من مثال زدم گفتم حداقل 15 دقیقه،بهتره بیشتر بخونی ثواب داره ها
هرچی بیشتر بخونی به نفعه خودته


دوستتون دارم



خدا به هر انسانی ذهنو اندیشه ی متفاوتی بخشیده.
کتاب بزرگترین راهه که ما از ذهن و اندیشه ی محدود خود فراتر بریم


با نظراتتون کمک بزرگی به من کردید.
هرجا نظر گذاشتید جوابش رو زیر نظرتون قرار میدم با عنوان ( پاسخ شما )
راجع به حرفا و نظریاتم حتما نظر بدید،شاید نظر شما خیلی هم از نظر من کاربردی تر بود.






برچسب ها: کتاب نخوانی ما ایرانی ها ! ( یادداشت ششم )،
[ جمعه 8 اردیبهشت 1391 ] [ 04:33 ب.ظ ] [ SAEED ]

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود
در یک چمنزاری خرها و زنبورها زندگی میکردند.
روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار میآید و مشغول خوردن میشود.
از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود، میکند و زنبور بیچاره که خود را بین دندانهای خر اسیر و مردنی میبیند، زبان خر را نیش میزند و تا خر دهان باز میکند او نیز از لای دندانهایش بیرون میپرد.
خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد میکرد، عرعر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال میکند.
زنبور به کندویشان پناه میبرد.
به صدای عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را میپرسد.
خر میگوید: زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم.
ملکه زنبورها به سربازهایش دستور میدهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند.
سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها میبرند و طفلکی زنبور شرح میدهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است.
ملکه زنبورها وقتی حقیقت را میفهمد، از خر عذر خواهی میکند و میگوید: شما بفرمایید من این زنبور را مجازات میکنم.
خر قبول نمیکند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر میکند که نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم.
ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر میکند.
زنبور با آه و زاری میگوید: قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم، آیا حکم اعدام برایم عادلانه است؟

ملکه با تاسف فراوان میگوید: میدانم که مرگ حق تو نیست
.
اما گناه تو این است كه با خر جماعت طرف شدی که زبان نمیفهمد و سزای کسی که با خر طرف شود همین است




[ جمعه 15 بهمن 1389 ] [ 03:59 ق.ظ ] [ SAEED ]

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود
در یک چمنزاری خرها و زنبورها زندگی میکردند.
روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار میآید و مشغول خوردن میشود.
از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود، میکند و زنبور بیچاره که خود را بین دندانهای خر اسیر و مردنی میبیند، زبان خر را نیش میزند و تا خر دهان باز میکند او نیز از لای دندانهایش بیرون میپرد.
خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد میکرد، عرعر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال میکند.
زنبور به کندویشان پناه میبرد.
به صدای عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را میپرسد.
خر میگوید: زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم.
ملکه زنبورها به سربازهایش دستور میدهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند.
سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها میبرند و طفلکی زنبور شرح میدهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است.
ملکه زنبورها وقتی حقیقت را میفهمد، از خر عذر خواهی میکند و میگوید: شما بفرمایید من این زنبور را مجازات میکنم.
خر قبول نمیکند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر میکند که نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم.
ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر میکند.
زنبور با آه و زاری میگوید: قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم، آیا حکم اعدام برایم عادلانه است؟

ملکه با تاسف فراوان میگوید: میدانم که مرگ حق تو نیست
.
اما گناه تو این است كه با خر جماعت طرف شدی که زبان نمیفهمد و سزای کسی که با خر طرف شود همین است




[ جمعه 15 بهمن 1389 ] [ 03:59 ق.ظ ] [ SAEED ]

مرد آهنگری سکته مغزی کرده بود و به واسطه آن بخش سمت راست بدنش فلج شده بود. او چون خانه نشین شده بود ، دائم گریه می کرد و هر وقت کسی احوالش را می پرسید بلافاصله بغضش می ترکید و زار زار در احوال خود می گریست. سرانجام خانواده مرد دست به دامان شیوانا شدند و ازاو خواستند تا مرد آهنگر را دلداری دهد و با او صحبت کند.

شیوانا به خانه مرد رفت و کنار بسترش نشست و احوالش را پرسید. طبق معمول مرد میانسال شروع به گریه نمود. شیوانا بی اعتنا به گریه مرد شروع به نقل داستانی کرد. او گفت:" روزی یکی از فرماندهان شجاع ارتش امپراتور برای جنگ با دشمن به جبهه نبرد رفت و همان روز اول در اثر اصابت شمشیر دست راستش را از دست داد. فرمانده امپراتور را به درمانگاه بردند و زخمش را با آتش سوزاندند تا عفونت نکند. یک ماه بعد او از بستر برخاست و دوباره به جبهه رفت. چند روزبعد در اثر اصابت تیری پای راستش از کار افتاد. اما او تسلیم نشد و سربازانش را مجبور کرد که سوار بر گاری او را به خط مقدم جنگ ببرند. و در همان خط اول نبرد با بدن نیمه کاره اش کل عملیات را راهبری کرد تا ارتش را به پیروزی رساند
."

شیوانا سپس ساکت شد و دوباره رو به مرد میانسال کرد و به او گفت
:" خوب دوباره از تو می پرسم حالت چطور است!؟"

اینبار مرد میانسال بدون اینکه گریه و زاری کند با لبخند سری تکان داد و گفت:" حق با شماست! من بدنم نیستم! پس خوبم!"و آنگاه به پسرش گفت که گاری را آماده کند چون می خواهد با همان وضع نیمه فلج به مغازه آهنگری اش برود
.




[ جمعه 15 بهمن 1389 ] [ 03:53 ق.ظ ] [ SAEED ]

مرد آهنگری سکته مغزی کرده بود و به واسطه آن بخش سمت راست بدنش فلج شده بود. او چون خانه نشین شده بود ، دائم گریه می کرد و هر وقت کسی احوالش را می پرسید بلافاصله بغضش می ترکید و زار زار در احوال خود می گریست. سرانجام خانواده مرد دست به دامان شیوانا شدند و ازاو خواستند تا مرد آهنگر را دلداری دهد و با او صحبت کند.

شیوانا به خانه مرد رفت و کنار بسترش نشست و احوالش را پرسید. طبق معمول مرد میانسال شروع به گریه نمود. شیوانا بی اعتنا به گریه مرد شروع به نقل داستانی کرد. او گفت:" روزی یکی از فرماندهان شجاع ارتش امپراتور برای جنگ با دشمن به جبهه نبرد رفت و همان روز اول در اثر اصابت شمشیر دست راستش را از دست داد. فرمانده امپراتور را به درمانگاه بردند و زخمش را با آتش سوزاندند تا عفونت نکند. یک ماه بعد او از بستر برخاست و دوباره به جبهه رفت. چند روزبعد در اثر اصابت تیری پای راستش از کار افتاد. اما او تسلیم نشد و سربازانش را مجبور کرد که سوار بر گاری او را به خط مقدم جنگ ببرند. و در همان خط اول نبرد با بدن نیمه کاره اش کل عملیات را راهبری کرد تا ارتش را به پیروزی رساند
."

شیوانا سپس ساکت شد و دوباره رو به مرد میانسال کرد و به او گفت
:" خوب دوباره از تو می پرسم حالت چطور است!؟"

اینبار مرد میانسال بدون اینکه گریه و زاری کند با لبخند سری تکان داد و گفت:" حق با شماست! من بدنم نیستم! پس خوبم!"و آنگاه به پسرش گفت که گاری را آماده کند چون می خواهد با همان وضع نیمه فلج به مغازه آهنگری اش برود
.




[ جمعه 15 بهمن 1389 ] [ 03:53 ق.ظ ] [ SAEED ]

مرد آهنگری سکته مغزی کرده بود و به واسطه آن بخش سمت راست بدنش فلج شده بود. او چون خانه نشین شده بود ، دائم گریه می کرد و هر وقت کسی احوالش را می پرسید بلافاصله بغضش می ترکید و زار زار در احوال خود می گریست. سرانجام خانواده مرد دست به دامان شیوانا شدند و ازاو خواستند تا مرد آهنگر را دلداری دهد و با او صحبت کند.

شیوانا به خانه مرد رفت و کنار بسترش نشست و احوالش را پرسید. طبق معمول مرد میانسال شروع به گریه نمود. شیوانا بی اعتنا به گریه مرد شروع به نقل داستانی کرد. او گفت:" روزی یکی از فرماندهان شجاع ارتش امپراتور برای جنگ با دشمن به جبهه نبرد رفت و همان روز اول در اثر اصابت شمشیر دست راستش را از دست داد. فرمانده امپراتور را به درمانگاه بردند و زخمش را با آتش سوزاندند تا عفونت نکند. یک ماه بعد او از بستر برخاست و دوباره به جبهه رفت. چند روزبعد در اثر اصابت تیری پای راستش از کار افتاد. اما او تسلیم نشد و سربازانش را مجبور کرد که سوار بر گاری او را به خط مقدم جنگ ببرند. و در همان خط اول نبرد با بدن نیمه کاره اش کل عملیات را راهبری کرد تا ارتش را به پیروزی رساند
."

شیوانا سپس ساکت شد و دوباره رو به مرد میانسال کرد و به او گفت
:" خوب دوباره از تو می پرسم حالت چطور است!؟"

اینبار مرد میانسال بدون اینکه گریه و زاری کند با لبخند سری تکان داد و گفت:" حق با شماست! من بدنم نیستم! پس خوبم!"و آنگاه به پسرش گفت که گاری را آماده کند چون می خواهد با همان وضع نیمه فلج به مغازه آهنگری اش برود
.




[ جمعه 15 بهمن 1389 ] [ 03:53 ق.ظ ] [ SAEED ]

روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده اش وارد یک مرکز تجاری میشوند. پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر میپرسد، این چیست ؟ پدر که تا بحال در عمرش آسانسور ندیده میگوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، و نمیدانم .
در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند  که با صندل چرخدارش به آن دیوار نقره‌ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار براق از هم جدا شد ، و آن زن خود را بزحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بسته شد،  پدر و پسر ، هر دو چشمشان بشماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی‌ رفت، هر دو خیلی‌ متعجب تماشا میکردند که ناگهان ، دیدند شماره‌ها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله مو طلایی بسیار زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.

پدر در حالی که نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت :  پسرم ، زود برو مادرت را بیار اینجا




[ جمعه 15 بهمن 1389 ] [ 03:47 ق.ظ ] [ SAEED ]

روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده اش وارد یک مرکز تجاری میشوند. پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر میپرسد، این چیست ؟ پدر که تا بحال در عمرش آسانسور ندیده میگوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، و نمیدانم .
در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند  که با صندل چرخدارش به آن دیوار نقره‌ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار براق از هم جدا شد ، و آن زن خود را بزحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بسته شد،  پدر و پسر ، هر دو چشمشان بشماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی‌ رفت، هر دو خیلی‌ متعجب تماشا میکردند که ناگهان ، دیدند شماره‌ها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله مو طلایی بسیار زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.

پدر در حالی که نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت :  پسرم ، زود برو مادرت را بیار اینجا




[ جمعه 15 بهمن 1389 ] [ 03:47 ق.ظ ] [ SAEED ]

فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه سالمی یا مریضی.
اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده كه نگرانش باشی؛
اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه دست آخر خوب می شی یا می میری.
اگه خوب شدی كه دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛
اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه به بهشت بری یا به جهنم.
اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛
ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری!
پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره!!
امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی

 





[ جمعه 15 بهمن 1389 ] [ 03:46 ق.ظ ] [ SAEED ]

زنی در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد. بعد از مدت کمی همه اطرافیان آن همسایه از آن شایعات باخبر شدند. شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار صدمه دید و دچار مشکلات زیادی شد. بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته همه دروغ بوده و وضعیت همسایه اش را دید از کار خود پشیمان شد و سراغ مرد حکیمی رفت تا از او کمک بگیرید بلکه بتواند این کار خود را جبران کند.

حکیم به او گفت: «به بازار برو و یک مرغ بخر آن را بکش و پرهایش را در مسیر جاده ای نزدیک محل زندگی خود دانه به دانه پخش کن.» آن زن از این راه حل متعجب شد ولی این کار را کرد
.

فردای آن روز حکیم به او گفت حالا برو و آن پرها را برای من بیاور آن زن رفت ولی 4 تا پر بیشتر پیدا نکرد. مرد حکیم در جواب تعجب زن گفت انداختن آن پرها ساده بود ولی جمع کردن آنها به همین سادگی نیست همانند آن شایعه هایی که ساختی که به سادگی انجام شد ولی جبران کامل آن غیر ممکن است. پس بهتر است از شایعه سازی دست برداری
.




[ جمعه 15 بهمن 1389 ] [ 03:44 ق.ظ ] [ SAEED ]

زنی در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد. بعد از مدت کمی همه اطرافیان آن همسایه از آن شایعات باخبر شدند. شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار صدمه دید و دچار مشکلات زیادی شد. بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته همه دروغ بوده و وضعیت همسایه اش را دید از کار خود پشیمان شد و سراغ مرد حکیمی رفت تا از او کمک بگیرید بلکه بتواند این کار خود را جبران کند.

حکیم به او گفت: «به بازار برو و یک مرغ بخر آن را بکش و پرهایش را در مسیر جاده ای نزدیک محل زندگی خود دانه به دانه پخش کن.» آن زن از این راه حل متعجب شد ولی این کار را کرد
.

فردای آن روز حکیم به او گفت حالا برو و آن پرها را برای من بیاور آن زن رفت ولی 4 تا پر بیشتر پیدا نکرد. مرد حکیم در جواب تعجب زن گفت انداختن آن پرها ساده بود ولی جمع کردن آنها به همین سادگی نیست همانند آن شایعه هایی که ساختی که به سادگی انجام شد ولی جبران کامل آن غیر ممکن است. پس بهتر است از شایعه سازی دست برداری
.




[ جمعه 15 بهمن 1389 ] [ 03:44 ق.ظ ] [ SAEED ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 161 :: ... 78 79 80 81 82 83 84 ...

درباره وبلاگ


کسانی که سراغ روان شناس می روند بیمار نیستند
و کسانی که روان شناس می شوند دنبال بیمار نیستند
ما فقط کنار هم ایم تا لحظاتی که می پرسیم "چرا ما؟" به همدیگر بهترین زندگی را هدیه دهیم
هدف ما آموزش زندگی بهتر به افراد است و برای راضی بودن خدا از ما و کمک به هم نوعانمان در این وبلاگ فعالیت می کنیم...
لازمه‌ نگاه ‌مثبت‌ به‌ جهان‌ این‌ است‌ که‌ نسبت‌ به‌ خودتان ‌احساس‌ خوبی‌ داشته‌ باشید. این‌ بدان‌ معنی‌ نیست‌که‌ خود را کامل‌ بدانید، ولی‌ حداقل‌ خودتان‌ راخوب‌ و قابل‌ قبول‌ به‌ شما آورید. درباره‌ خود به‌طور مثبت‌ صحبت‌ کنید و از بی‌اعتبار ساختن‌ خودبپرهیزید.
با سلام
سلام من سعید هستم 24 سالمه،به مطالب روانشاسی و جملات پند آموز خیلی علاقه دارم و دوست دارم هر چی میخونم با شما دوستان شریک بشم و تو وبلاگم بذارم،امیدوارم شما هم با خوندن این مطالب لذت بیشتری از زندگی ببرید و به خودتون احساس بهتری داشته باشید

در ضمن دوستانی که قصد تبادل لینک دارند باید رنکینگ وب آنها 4 باشد و بازدید بالای 2500 در روز
ما رو به اسم وبلاگمون لینک کنید سپس خبر دهید تا ما نیز شما رو لینک کنیم

تبلیغات کلیکی
لینک مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :





Powered by WebGozar

تماس با ما
Future Google PR for LOOKPOSITIVE.mihanblog.com - 6.01
بک لینک

ابزار هدایت به بالای صفحه

اگر نگاه مثبت را دوست دارید به ما مثبت بدهید